دشمن" داستان منِ راوی با آشنایی مالکوم که یک جگرد است با زن جوانی به نام پنلوپ که پنی صدایش میزنند در یک مهمانی شبانه شروع میشود، زنی که خیلی زیبا نیست، اما باهوش است و خوب لباس میپوشد... پنی زیستشناس است، با پرفوسور لومزدن در کالج دانشگاهی لندن تحقیق میکند. آشنایی مامور مخفی بریتانیا با پنی به رابطهی خانوادگی و عاطفی میانجامد، در یک آخر هفته مالکوم و اشتون پدر پنلوپ و خود پنی در حیاط بزرگ خانهی اشتون اختلاط میکنند که ناگهان صدای دلخراشی به گوش میرسد، به سمت صدا میروند جیلیان خواهر کوچکتر پنی که از مراسم کلیسا برگشته روی زمین غلت میزند و دست روی چشمانش گذاشته و فریاد میزند. پنی انگشت به صورت جیلیان میزند و رو به پدرش فریاد میزند او را ببر آشپزخانه، فوری. کسی به صورت جیلیان اسید پاشیده و گریخته بود. آمبولانس خبر میکنند و او را به بیمارستان میبرند، مالکوم به تنهایی در خانه منتظر پلیس میماند، لحظاتی بعد هانیستر بازرس پلیس سر میرسد، سوالاتی میپرسد مالکوم پاسخ میدهد... ساعاتی بعد جرج اشتون همراه بنسون خدمتکار شخصیاش بر میگردند، او از مالکوم میخواهد با پنی ازدواج کند، مالکوم حیران و درمانده نمیپذیرد با اینکه قبلن میخواست همان پیشنهاد را به پنی بدهد. روز بعد در اداره مورد بازخواست قرار میگیرد چرا خود را به هانیستر معرفی کرده است، او ناچار ماجرا را شرح میدهد. داستان دشمن" از همین جا وارد مسیری دیگر میشودمعما و تعلیق پشت تعلیق و تزریق همزمانی هیجان، روانمند و ساده خوان. با ورود شخصیت آقای بینام که در ادامه در مییابیم او یک لُرد است به نام کِرِگار .اشتون یک نابغه است اهل شوروی که زیر فشار نظامیها و سیاسیون شوروی پس از جنگ دوم جهانی برای رسیدن به بمب ات
برچسب:
نویسنده: حسین جلالی
تاريخ: جمعه
22 بهمن
1400 ساعت: 15:39